حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

83

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

بدست آورده بودند آتش اين تعصب را دامن ميزدند مخصوصا از ايرانيها كه از ايّام انتقال على بن ابى طالب از حجاز بعراق بر گرد او و پس از او بر گرد فرزندان او و ياران ايشان جمع آمده بودند و با امويان مخالف بودند سخت تنفر داشتند و به همين علت در ايشان و بطور كلى در مسلمين غيرعرب به چشم خوارى مىديدند و از اين ميان كينهء عبد الملك و عامل او حجاج نسبت به غير عرب از همه بيشتر بود . بنى اميه و طرفداران متعصب ايشان ميگفتند غيرعرب لايق مساوات با عرب نيست چه اگر در غيرعرب فضيلتى هست همان اسلام اوست و چون اين فضيلت نيز از بركت وجود عربست پس در شرافت عرب و سيادت او شكّى نيست و به همين بهانه مسلمين غيرعرب را در عداد بندگان يا باصطلاح خود موالى مىآوردند و از دادن مشاغل و مأموريت هاى كشورى و دينى بايشان جدّا ابا ميكردند حتى به فرزند عربى هم كه مادر او غيرعرب بود هيچ شغلى وا نميگذاشتند . با موالى در يك صف راه نميرفتند ، تشييع جنازهء يك نفر مولى را بر خود ننگ ميشمردند و نمازگزاردن پشت سر امام غير عربرا صحيح نميدانستند و ميگفتند كه او علاوه بر آنكه شرافت عرب اصلى را ندارد قادر نيست كه حمد و سوره را بفصاحت يك نفر عرب ادا كند . در نتيجهء اين كيفيت امويان و پيروان ايشان جز بشعر و خطابه كه وسيلهء تفاخر و حربهء تنازع قبايل بود به چيزى ديگر از مقولهء معارف و معلومات اعتنائى نداشتند و اساسا علم را حرفهء اعاجم ميشمردند . در مقابل اين تعصب عربى عنصر ايرانى كه همه وقت بمليت و گذشتهء پرافتخار و شاهنشاهان نامدار خود افتخار ميورزيد نه‌تنها در بنى اميه به چشم بعض و عداوت مىنگريست بلكه عرب را نوعا دشمن ميداشت و در پى فرصتى ميگشت كه خود را از زيربار تسلط ايشان بيرون آورد و دوباره مجد و عظمت عهد ساسانيان را تجديد كند مخصوصا تحقيرى كه از جانب بنى اميه نسبت بايشان روا داشته ميشد جماعتى از ايرانيان را بهجو عرب واداشت و دسته‌اى هم علنا بر امويان قيام كردند . بعد از استعفاى معاويه ثانى از خلافت گروهى از ايرانيان كوفه كه با امام حسين مخالفت نموده و جانب عبيد اللّه زياد را گرفته بودند از كرده پشيمان شدند و قسم خوردند كه